تبليغاتX
باران قاصدک

غم

تقديم به : M.N

 

مَن دِلَم با يِك شِعر خالي نمي شود...

 

مَن دِلَم با فُحش هاي زيرِ لبي هَم خالي نمي شود...

 

مَن دِلَم مي گويد: مَن ديگر كودكِستاني نيستم ...

 

 مَن دِلَم مي گويَد: طاقَت همه ي ما تمام شده ...

 

مَن دِلَم مي گويَد : همه ي بچه هاي فاميل بزرگ شده اند ...

 

مَن دِلَم مي گويد: همه ي غصه هاي هم سن من هَم بزرگ شده اند .

 

مَن دِلَم مي گويد: آدم های عقده ای آدم های بدی هستند.

 

مَن دِلَم مي گويد: هیچ کس حق ندارد به هیچ کس توهین کند.

 

مَن دِلَم مي گويَد: يك سَنگ بُزُرگ  بِزَنَم توي دل دُختَرِ غُصه ساز

 

كه ديگر دِلِ همه ی ما را نشكنَد ...

 

مَن دِلَم مي گويَد : کوفت!

                                                                              سمانه

پ ن : موضوع شخصی نیست .

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:14 توسط سمانه مالمیر

مدرسه ي رويايي

تولد يكي از بچه هاي سال بالايي بود و دوستان براش حسابي تركونده بودند و انواع و اقسام كادو ها رو براش خريده بودند . زنگ نماز تازه تموم شده بود . همه منتظر زنگ دوم بوديم كه بريم و كادو هاي دوستم رو بهش بديم (من از اين كار ها بلد نيستم ها با هام رفيق نشين واستون كادو بيارم ها ) كه يك دفعه يكي از بچه ها گفت قراره مدرسه گشت بزاره (آخه توي مدرسه ي ما فيگور كادو تولد ممنوع بود ) ما ها مونده بوديم چه كار كنيم و نكنيم تا ادكلن و چيز هاي ديگه اي كه براي كادو آورده بوديم ازمون نگيرن كه من دوباره زد به سرم گفتم كاري نداره كه توي كلاس خالي ته سالن پايين زير يكي از ميز ها قايمشون مي كنيم . خلاصه بعد نماز قرار شد بچه ها آمار ناظم خيلي خيلي خيلي (فعل تاكيد) وحشتناكمون رو داشته باشند و من و سعيده بريم سراغ عمليات غير ممكن . رفتيم توي كلاس و خيلي خونسردانه (فعل تو رو خدا باور كنين) عمليات جاسازي رو تموم كرديم بعدش سعيده  سوت زنان رفت سراغ در كلاس تا بازش كنه و بريم بيرون . همين جور دست به دستگيره خشكش زد . حالا هرچي مي گم بچه چت شده؟ انگار نه انگاركه نه انگار كه نه انگار(مي خوام دورتــــــ  ) خلاصه جونم براتون بگه كه در باز نمي شد . هرچي زور زديم هرچي التماسش كرديم فايده نداشت . من و سعيده توي ذهنمون قيافه ي ناظم عزيز رو مجسم مي كرديم كه مي فهمه ما سر كلاس نيستيم و ...(من مامانم رو مي خوام) بعد من شدم ايكيوسان (همين شكلكي مي نويسنش ديگه؟؟) و فكري كردم خفن قرار شد از پنجره ي كلاس كه قشنگ دو متر و خورده اي از زمين فاصله داشت بريم بالا بعدش بپريم پايين . اونوقت اگر شانس مي آورديم و دست و پامون نمي شكست و از اون بدتر ناظم نمي ديدمون مي تونستيم زنده برسيم سر كلاس .

خلاصه من بيچاره داوطلب شدم و از روي يكي از ميز ها رفتم روي پنجره . اُه اُه عجب منظره اي جوريكه (لري بخوانيد) برج ايفل مي مانه . وصيتم رو كردم و پريدم پايين . پايين پريدن من بيچاره همان و پايين آمدن ناظم گرامي (ببينين چقدر تحويلش مي گيرم) همان . من كه همين جور وسط زمين نشسته بودم و توي دلم هرچي فحش و توبه و چيز هايي كه كاربرد داشت و نداشت نثارم هر كس مي كردم . شروع كردم به آه و ناله  و دارم مي ميرم بازي  (سرعت عمل و حال كردين) ناظم همين جوري  خرامان اومد طرف من بيچاره تو دلم دعا دعا مي كردم سعيده سوتي نده. و شروع كردم به غربتي گري در آوردن و آه و ناله. آي ماماني اي يكي به دادم برسه . زير چشمي هواي ناظم جونمون هم  داشتم كه اگه قضيه لو رفت تندي بزنم به چاك . خلاصه ناظم خشن ما يكهويي خيلي خيلي اتفاقي مهربون شد(فكر كن) و خم شد تا به من ولو شده روي زمين  كمك كنه . جاتون خالي اسممو صدا كرد و تازشم يه دست قشنگ هم كشيد به سرمباركمون ( بچه كه محبت ناظم نديده باشه همينه ديگه) . ما هم زديم زير گريه الكي كه اي كليه هام درد مي كنن . خانوم نمي تونم تكون بخورم چي كار كنم؟

-         سمانه بلند شو ببريمت بيمارستان

-      نه خانوم  يكم اينجا بمونم حالم خوب مي شه شما برين من خودم مي رم سر كلاس فقط بي زحمت برام يه برگه ورود به كلاس درشت بنويسين بيام ببرم . اصلا مي خواين نمي رم كلاس نه؟

ناظم روي گزينه ي درشت من يكم اخم كرد؟؟(مي خواستم اسم سعيده رو هم جا بدم توش خب) بعد سعي كرد بلندم كنه و گفت : نه حالت خيلي بده . بايد ببرمت درمانگاه يه مسكن بهت بزنن درست مي شي .(يكي به داد من برسه ... كــــــــــــــمــــــــــــكــــــــــــــــــــ )

ديدم داره دستي دستي بيچاره ام مي كنه اين دفعه راستي از ترس آمپول زدم زير گريه .

-         نه خانوم خيلي اينجوري مي شم يه آبجوش نبات بخورم حله .

-         خب بلند شو ببرمت بالا

-         خانوم نمي تونم تكون بخورم من همين جا مي مونم

-      ناظم مهربان و دوست داشتني و خيلي خوب ما ( ببين يه دست نوازش چه مي كنه با روحيات !!!) ابروهاشو انداخت بالا . قيافه اش شده بود عين هميشه نزديك بود يه بلايي سرم بيارم تو دلش مي گفت من برم برات بيارم ؟ها؟ ولي يه آن قيافه معصوم و گردن كج ما رو كه ديد دلش سوخت و رفت واسمون آبجوش نبات بياره.

از پله ها كه رفت بالا تندي بلند شدم چند تا ضربه زدم به در كلاس ممنوعه و تقي بازش كردم (عينهو فيلم ها ) بعدش سعيده رو ديدم كه روي زمين از خنده ريسه مي رفت  . بچه پررو از سوراخ در نظاره گر بود. سعيده از پله هاي اون طرف سالن رفت توي حياط و من هم دوباره گردنه رو كج كردم و از پله هاي اصلي رفتم طرف دفتر. ناظم توي راه بهم رسيد و بردم دفتر و كلي ابجوش نبات كرد تو حلقم . نگاه افتاد روي ميز معلم ها كه از اون شوكولات خوشمزه هايي كه فقط معلم هامون مي خوردن و فوزش رو به دل  ما  مي زارن . بعد يه ناله  ديكه كردم و گفتم هميشه اينجوري مي شم ضعف مي كنم . واي عجب ناظم مهربوني داريم ما . شكلات خوري رو گرفت جلوم و گفت دو تا بردار . منم تو اين هيري ويري  دارم رنگ انتخاب مي كنم  يه زرد يه قهوه اي كف رفته بودم و داشتم دنبال رنگ ديگه مي گشتم :

- خانوم از اون قرمز هاش ندارين؟

اي بابا دوباره ابرو هاي ناظم رفت تو هم . خلاصه مجبور شديم به دو تا شوكول اكتفا كنيم . شكلات هات هامو كه خوردم  ناظم يه نامه برام نوشت كه برم تو ي كلاس اولش مي گفت بيرون بمونم اما تريب خر خوني زدم كه : خانوم دوست نداريم براي يه لحظه ها كه شده زنگ فيزيك رو از دست بديم اما توش بنويسين كه خانوم ما رو پاي تخته نبرن آخه نمي تونيم راه بريم .

پشت در كلاس اسم سعيده رو هم به زور و خيلي تابلو چاپوندم توي نامه ورود به كلاس( موندم چطور معلممون نفهميد)  و رفتيم تو . جاتون خالي تا آخر زنگ خوابيدم . اون روز هم از گشت خبري نبود كه نبود.

سمانهمنم ها

.


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 6:50 توسط سمانه مالمیر

گفتم بي عكس آپ نكنم

 

گفتیم یکم خودمون رو تبلیغ کنیم

آدرس وبلاگ جدیدمه

طراحی قالب های رایگان

یه سز بزنین

پشیمون نمی شین


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 6:38 توسط سمانه مالمیر

قالب هاي رايگان و خيلي خيلي گشن گشني كه خودم ساختم تو اين وبلاگه قالب رايگان برين ببينين حتما

 

سمانه

 (درس به معلم)

يه معلم داشتيم  هميشه بدون اينكه بهمون بگه خودكاري رو كه روي ميزمون بود برمي داشت و باهاش مي نوشت . دوستام كه ميز اول بودن از اين كار خوششون نمي آمد . دست به دامن من شدن آخه توي مدرسه من معلمِ معلم ها بودم و به موقع بهشون درس درست و حسابي مي دادم. اون روز رفتم ميز اول كنار بچه ها نشستم.. معلممون از اونهايي بود كه اگه ازت چيزي مي ديد تا پرونده ات رو خط خطي نمي كرد دست از سرت بر نمي داشت . بايد حساب شده عمل مي كرديم . يه خودكار شوك داشتم و گذاشته بودم روي ميز و با دوستان مثلا سرمون به كار خودمون بود . خانم معلم طبق معمول نيم نگاهي به ما انداخت و دستش رو آورد طرف خودكار قشنگ من . فرياد خانم معلم به خاطر برق گرفتگي همان و فرياد من كه نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! همان

طفلكي دبيرمون داشت قبضه روح مي شد و نزديك بود روي زمين ولو بشه . بلند شد . سكندري خورد ولي بازم تعادلش رو حفظ كرد .

- مالمير دفتر

سرجام نشستم و گفتم : خانوم من چه مي دونستم شما خودكار منو بر مي دارين به محض اينكه ديدم داد زدم كه نكنيد . تقصير من چيه شما خودتون برش داشتين ؟

خانوم معلم نشست سر جاش ولي تا آخر زنگ چپ چپ نگاهم مي كرد.

اين دفعه آخري بود كه خودكاري از روي ميز برداشته شد.

 


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:37 توسط سمانه مالمیر

سمانه 

آن شب

تو به من فهماندي عشق يعني چه...

خودت كه نه چشمانت

! ! !

تو خل شده بودي...

مي خنديدم...

گريه كردي

پشيمان شدم...

! ! !

بايد براي تو دل بسوزانم؟

يا خودم

كه بي گناه

به آتشم مي كشي؟

! ! !

اما بدان

خاكستر قلب من

خاموش تر از اين حر ف هاست!!!


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:41 توسط سمانه مالمیر

samatnt

شاعرم که نکردی هیچ...

                    شعورم را گرفتی...

    بعد از این

 بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم

                نه من تو

                نه تو مرا ...

                           ...  

                                      ترک کن.

              کوتاه

               کوتاه

              کوک بزن

                     دستم را به گونه ات

   حیف!!!

   خیاط خبره ای نیستی

 وگرنه خوب میدانستی

              پیراهنی که شب برایمان دوخت

                            نه دکمه داشت

                                نه آستین

            به خودت سوگند

                        ما را خدا برهنه نیافرید

                         که این همه حاشیه پیراهنمان باشد

*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:19 توسط سمانه مالمیر

دست نوشته هاي من

 

من تنها ترين سردار لشكر غم آلود تنهايي ام . من حتي بيشتر مدال هاي تنهايي ام را با افتخار بر شانه هاي افتاده ام وصل مي كنم و مواظبم كه روزي حتي لكه اي خال روي آنها نباشد . من به تنهايي به اشك به شب و به باران اعتقاد دارم . من مي دانم كه مي شود شب ها ي باراني وقتي همه خوابند و تو تنها تر از هميشه اي زير باران بروي و دستانت را به افتخار اين دانه هاي بلورين ،هديه هاي آسماني خدا دراز كني و  همراه دانه هاي ريز باراني وجودت باران را به سرزمين تنهايان زمين خوشامد گويي. من مي دانم كه مادرم اين را باور نمي كند و مي گويد تو تنها مي ترسي زير باران باشي آن هم وقتي همه خوابند . مهربانم نمي داند باران و شب تنها دوستان منند و آنها هستند كه در وجود تنهايم مهرباني و شجاعت را ميبخشند . باورت مي شود هوا ابري باشد . آن هم در تابستان گرم تنهايي من؟  در كوير؟ قاصدك هاي  درخشان وجودم  هم وقت و بي وقت هاي تنهايي ام اطراف چشمان باراني ام پرسه مي زنند و  شعر هاي تنهايي را كه با هم ساخته ايم زمزمه مي كنند . آنها هميشه  پيام هايم را مي رسانند و من هميشه فراموش مي كنم كه مقصود هاي بي احساس من زبان قاصدك ها را نمي داند . دلم مي خواهد باران ببارد . اشك هايم   پاره ي آتش كوير وجودم را پاسخگو نيستند . من به باران نيازمندم . تا مرهمي باشد بر درد هاي خسته ام . درد هايي كه هيچ كس جز باران و شب و قاصدك هاي بازيگوش دركشان نكرد...

                                                             سمانه مالمير


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:22 توسط سمانه مالمیر

 

 

تولدم مبارك

 

sama

 

با خنده هايت مي خنديدم

 

باگريه هايت مي گريستم

 

با اخم هايت اخم مي كردم

 

و در هر هنگام با تو بودم...

 

اما ... ناگهان

 

رهايم كردي و تنهايم گذاشتي

 

مثل يك قناري كنار پنجره

 

پنجره اي كه به 18 سالگي ام باز مي شود.

 

توي اين مدت خيلي خبر ها بود ( به سلامتي)

 

 اما كنكور و درس نخوندن من هرچي بود نذاشت آپ كنم  .(خدا رو شكر)

اما چند تا بهونه   بتراشم كه   چراااا   درس نمي خوندم (جون عمه ات)  اولش

 اينكه دو هفته قبل كنكور بهم خبر دادن كه توي مرحله  استاني شعر نفر

اول شدم (راست  بگو)  اصلا باورم نمي شد .   (حق   داري)  مسابقه توي

همه ي مدرسه  ها بود و دو مرحله  كه يكيش حضوري بود از سوتي هايي

 كه اوجا دادم  براتون  نمي گم كه ابروم   مي ره.   (مشخصه)  ولي به

هر  حال نفر اول شديم تو اين دو مرحله.(  قدرت خدا رو)  بهونه   از اين

باحال تر كه درس نخوني؟(به ميمنت)در ضمن كلي هم عروسي رفتيم .

 جاتون خالي.(حالا دست دست دست)

راستي تولد م 30 خرداد بود ها(نه بابا) اما به علت كنكور جشنش رو

توي وبلاگ عقب انداختم(عجبه)در ضمن قالب جديد هم كار خودمه.

((به خوشي)هر كس قالب قبليم رو خواست كافيه پيام بده مجاني

در خدمتيم(به سلامتي بعضي ها)

 دو شب برق ما موقع فيلم ها و فوتبال ها قطع مي شه و وقتي

داره تيتراژ پاياني نشون مي ده بر مي گرده(يه شادي )

در ضمن حال كردين چه جوري شيشه هاي پنبه اي برنامه رشيد پور

رو با دو تا كلمه حرف حساب ريختن پايين؟(كوفت)

 


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 6:38 توسط سمانه مالمیر

samaneh

به انتهای هیچ خیابانی ...

  

   امید ندارم...

            

           من

                   

             فقط

          

                 بن بست می شمارم...

 

 

من دلم گرفته به خاطر همه گوجه هايي كه شدن كيلويي سه هزار
تومان و برنج هايي كه كيلويي 3000 هزار تومان و اون گوشتهاي
 طفلك كه كيلويي 13000تومان قيمت دارن و هنوز هيچ كس جرات
 ندار ه اسمي از گروني ببره .به خاطر صدا و سيمايي كه همچنان
تحت سلطه ي عدالت جناب رئيس جمهور داره دم از عدالت احمدي
نژاد و دولت عالي مي زنه . دلم از همكلاسيم گرفته كه مي گه اصلا
مهم نيست خاتمي چه كارهايي رو شروع كرده مهم اينه كه اون كارها
 تو دوره احمدي نژاد به ثمر رسيدند .
من دلم براي خودم مي سوزه كه تا ميام حرفي بزنم ا
لهام بهم اشاره مي كنه ساكت بمونم يعني اينكه
فايده اي نداره .. من دلم براي همه اصلاح طلب هايي كه اينجا
صلاحتشون رد شد مي سوزه .(از دم) 
من دلم براي همه كساني كه
فكر مي كنن اين دولت روياييه مي سوزه .
من دلم برا ي مردم مي
سوزه ...
من دلم براي ايران مي سوزه ...
من دلم براي اسلام مي سوزه...


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:44 توسط سمانه مالمیر

sama

      باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

 صفحه ذهن کبوتر آبي است
 خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو
ابديت در تو
اي هميشه با من تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است
دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
باز کن چشمت را گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن بازکن چشم به من
اي نهايت در تو ابديت در تو
اي هميشه با من تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود تا دلم باز شود

 

سفرنامه سمانه خسرو

سلام . بالاخره من از سفر برگشتم . راستش فكر مي كرديم با تبليغاتي كه دولت محترمه براي مسافرت هاي نوروزي اين سال كرده بود و دادن مرخصي هاي استحقاقي و بنزين مازاد بايد با ظرفيت بسيار خوبي براي پذيرايي از مسافران مواجه بشيم كه بر عكس نسبت به سال هاي پيش خيلي كمتر بود كه به علت چند برابر شدن مسافران نوروزي مشكلاتي براي مردم پيش مي آمد كه بايد به همين دليل از دولت گرامي قدرداني بشه . توي سفر جاتون خالي ما با صف 7 يا 8 كيلومتري ماشين ها براي سفر به قشم مواجه بوديم  و كم بودن لنج ها براي حمل مسافران.و همينطور گراني بيش از حد اجناس كه بي خيال مي شويم به قول يه كارگردانه كه همه مي شناسينش با ديد اغماض نيگاه مي كنيم . جا داره همين جا از كرماني هاي عزيز به خاطر مهمان نوازي خوبشان تشكر كنم . شيراز هم كه جاي خودش رو داره .همينطور نمايندگي محصولات توشيبا در بندر خمير كه خيلي لطف داشتن. در ضمن سوغاتي هم براي هيچ كس نياوردم .اينجوري نيگاه نكنين .

راستي دقت كردين وضع جاده هاي كشور چقدر آباده؟ من همين جا پيشنهاد

مي كنم مسير جاده ياسوج به سي سخت رو يه ترن هوايي بزنن ملت حالشو ببرن .

 يك جاده خفني داشت .


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:13 توسط سمانه مالمیر

samatnt

اسير پنجه ي باد بود

 
               به دور خود مي چرخيد


                                     بي صدا او را از بوته چيدم


و درون قفس دستان تاريكم جاي دادم


                              پرهايش شكسته بود


                                        چيزي نمانده بود بميرد


قاصدك پيغامي نداشت


                         باد نامه اش را دزديده بود

 

اولندش به عكسم گير ندين

 دست خودم نيست بهاره كه بهاره به دل من چه؟

سلام . حالتون چطوره ؟

عيدتون مبارك باشه الهي ... اوه كلي حرف

باهاتو ن دارم كه نصفشون رو يادمه و مي گم .

 مي گم خدا خير بده اين دست اندركاران

 بعضي از كارها رو بالاخره ما يه خيري ديديم .

 آخه امسال عيد به مناسبت گراني ميوه

 و كنكور بنده از قبل عيد مي ريم مسافرت

 تا آخر عيد .اين اولين ساليه كه من سال

 تحويل خونه نيستم . تجربه جالبيه. از

 خيلي جاها رد مي شيم (پس چرا واستادي؟

برو دم شهرتون رو آب و جارو كن ديگه)

حالا بگين گروني بده گروني بده .

 البته گروني كه نسيت ... نگين گرونيه .

راستي امروز واكسن زدم .اي درد داشت

كلي خنديديم . (هپاتيت رو مي گم)

مي خواستم دم عيدي قالب وبلاگمو

 عوض كنم . يه قالب غير عاشقونه

 بسازم ولي متاسفانه وقت نكردم انشالله

 بعدن . آخه كچل شدم بسكه رفيقام

پرسيدن . تو عاشقي؟ آخه منو عاشقي؟عمراً...

ديگه چي ...آهان يه عيدت مبارك

ويژه براي زهراخانم گل (ببين قراربود

 چي كار كنم چي كار كردم... )

.راستي عيدي ما يادتون نره ها...

درضمن اگه به فونتم گير بدين مي زنمتون

بخدا ديوانم كرده بخدا اين قاطي داره

همش عوض مي شه همينم به زور جور كردم


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:33 توسط سمانه مالمیر