|
اينجانبان...
گفتي ،شاعر كه شدي مي خواهمت! . . . و جاده عاشق قدم هايت شد . . . غافل از اينكه من ، شعر بودم ... نه شاعر... همچنان كه من به نفس هاي اين جاده زيبا دل خوش كرده بودم، تو عبور بودي نه عابر... . . . هزار سطر از آن شعر مي گذرد... و هنوز هم نياز به قدم هايت ، مرا شعر مي كند، نه شاعر... . . . . . . . . . . . . . اگر هيچي اينجا نمي نويسم چون... توي چند خط جا نمي شم حتي توي چندين خط!!! . . . هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ بدون استفاده از نام نويسنده غير مجاز مي باشد... دوستان
ممدقرباني-چرك نويسام مال تو جناب مجيد محبوبي آزادانه صحبت كن يادداشت (سعيد دهقاني) نميدانم هاي يك دهه شصتي نوشته هاي يك آدم خسته(منصور) آقا بزرگ ناوني روزهاي آفتابي چشم باران تيسوي سبز انگشتي اين پنجره ها ديوار ندارند طبيعت تنهايي هاي محمد تحصيلدار خاتون يك منتقد دلسوز! ادبزار دل.پرسه.ها صفاییه هانيه مزاري سهبای عزیز حسین زارعی پشت پرده مهدي قهرماني رعنا زهرا جمالي وحيدپورافتخاري جناب آقای خواننده حميد حقيقي(نهاوند) بالهايت را بگشا(فروغ) محدثه سميرا قياسي(نهاوند) دغدغه دارم پس هستم تلنگر(الهه) ستاره سهيل سنجاق قفلی (زینا) مريم عرفانيان مهسا مينا صيادي آرينا همسفرباران من و چشم دوربينم تمام زندگي ام محسن ناميرا محمد دليريان qom دوستانه گل گندم گذرگاه محسن كاوياني vispooran محمد شريف محمد مهديار دلكش محسن فتحي پايگاه خبري سينما تهران آمار وبلاگ
|
چهارشنبه 5 بهمن1390 ![]()
خدا همان خنده هاي توست... روي زمين نزديك رگ گردن من... برچسبها: عاشقانه, شعر نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: شعر های من |
جمعه 23 دی1390 از وقتي تو سيب هاي قرمز رو از در اتاق تنهايي هام تا دريچه رويايي قلبت چيدي و منو به خونه قلبت كشوندي همه چيز خوب شد و رويايي ... همه چيزهايي كه به خاطر وجود تو به من و زندگيم رسيد خوب و اعجاب انگيز بود اما... اما تو اين همه خوبي يه چيزي از تو خيلي اذيتم مي كنه... آخه آدم ... خودت بگو با جاي خالي ت چطور سر كنه حوا؟
پ ن : از سري نامه هاي آدم...بخشيد حوا به آدم :دي نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
پنجشنبه 22 دی1390 پر شدم از قصه و شعر هاي نيمه كاره... نميدونم چه حسي مجبورم ميكنه كه ننويسم... همينجور فقط ننويسم!نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: |
وقتي غصه هام همشون جمعن من خيلي غصمه :) دوشنبه 19 دی1390 نميدونم اينكه من بلد شدم غصه هامو از خودم دور كنم يعني اينكه خيلي چيزا بلدم يا نه . اما من بلدم غصه هامو بچينم توي قفسه هاي بالايي دلم كه چشمم كمتر بهشون بيافته . بلدم دورشون كنم از خودم از خنده هام از برق نگاهم... اما...اما بعضي اوقات خودم با دستاي خودم همه غصه هام رو دور خودم مي چينم و ازشون مي خورم...غصه خوردن آخرت غمه . اينجور موقع ها غصه ها نيا و نميشه سرشون نميشه مثل لشگر هاي شكست خورده كه خيلي نيرو دارن ميان سراغ دلت و همه خوشبختي ها و شادي هاي قشنگت رو له مي كنن؛ ميان ميرن ميشينن كنج دلت و انقدر به تو و خنده هات و زندگيت فشار ميارن كه از گوشه چشمات مي ريزن روي همه خوشبختي ها...ميريزن روي لب هات كه داره مي خنده... بعد تو خودت رو توي آينه پيدا مي كني كه همه غصه هاي ريز و درشتي كه بلد شده بودي ناديده بگيريشون دورت جمع شدن ... ميدوني... از غصه هايي كه راه حلشون صبوري باشه خوشم نمياد ! بلدي اين موقع ها بازم لبخند بزني؟ من بلدم:) پ ن : خيلي ام خوبه حالم
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
سه شنبه 13 دی1390 به درد و دل بيشتر دوستانم كه گوش مي كنم متوجه ميشوم اكثر ما آدم ها نمي توانيم با گذشته مان كنار بيايم. اگثر ما اتفاق هايي در روزهاي گذشته داشتيم كه حاضر نيستيم بدون انها به پيشواز آينده برويم و همين باعث ميشه غم از دست دادن ها، زندگي و روزهاي آينده مان رو هم خراب كنه. هميشه معتقد بودم گذشته براي لبخند زدن خوبه اگر حال چيزي براي عرضه نداشته باشد... گذشته اي كه تو را از حال واگذارد به حال خود واگذار...نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
دوشنبه 5 دی1390
توي آغوش مامان كه مي روم خودم را جمع مي كنم.مي ترسم! مي ترسم مامان كه دست نوازشش را روي دست هايم مي كشد تو را پيدا كند... تو را پيدا كند كه رخنه كرده اي در قلبم كه بوي نت انگشت دست چپم را مي دهي... كه اين روزها حتي توي موج موهايم هم پيدايت مي شود... پاييز طلايي رنگ روزهاي شاعري ات تمام شد و من حتي از لحظه لحظه اي امتحان كلان ميانه دو هم لذت مي برم، از اين حس دلتنگي شيرين كه يك دنيا آرامش را روي لب هايم مي كشد كه يادم رفته قبلا ها از دوست داشته شدن ها چقدر لذت مي بردم و حالا از دوست داشته شدن... تنها همين... كم نيست... به عطر گيسوان دريا قسم كم نيست... نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
دوشنبه 28 آذر1390 ايستاده بودم يه گوشه از حرم امام رضا (ع) و بارگاهش رو تماشا مي كردم و سيل جمعيت زائرين رو... يه خانمي اومد گفت جايي كه ايستاده ام جايي هست كه امام جواد(ع) هست و نماز داره كه نمازش مثل نماز صبح هست و فقط هفتاد تا قل هو الله احد داره كه ما به نيتش هفت تا مي خونيم . بعد همه شروع كردن به نوبت اونجا نماز خوندن و دعا كردن... بعد يه خانم ديگه اومد گفت كه چرا نماز مي خونيد اينجا قبر هارون الرشيد هست... همه شروع كردن لعنت كردن به اونجا ... هيچي ديگه نمي گم :) پ ن : نه برداشت بدي كردم نه برداشت خوبي... هيچي اصلا
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
پنجشنبه 24 آذر1390
جغرافيا محو مي شود زير مرز دوست داشتنت... پ ن : ناكامل پ ن : این روزا پیانو هم نوایی سنتور داره انگار... نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: شعر های من |
آب با خاك كف پاش تيمم مي كرد... دوشنبه 14 آذر1390 فرقی نداشت اگرعطش بر خیمه می تاخت یا بر تو ... فرقی نداشت اگر فرات دست هایش کوتاه بود یا تو ... بعد از آن ظهر تشنه رودها اشک های شرم جهان اند...
* از کتف هایش فواره خون رویید آن دست های کوتاه از آب این چنین به آبشار رسیده اند ...
* چه غمگین ایستاده است فرات تا هنوز... تنها لب های تشنه و دست های کوتاه تو اندوه فرات را می فهمند وقتی دست هایش کوتاه بود از دست های تو ...
* اشک هایت در آن ظهر داغ سخاوت عقیم ابرها بود و خیمه های تشنه سرچشمه اشک های قرون ...
* فراموش کرده بودی مرگ را ... و در چکاچک شمشیرها به قطره های آب می اند یشیدی و لب های خشک خیمه ...
* تنها چند قدم بالاتر از آب های بی قرار جهان به چشمه ای می رسد که لب های خشک توست .... پ ن : تماشاي دسته ها...
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: دیگران |
میخواست یه عالمه نگام نکنه خب:) سه شنبه 1 آذر1390 نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: عکاسی های من |
شنبه 28 آبان1390 ![]() به انار قسم سرخي لب هاي تو تمام سيب هاي اين جهنم را بهشت است... كجاست شيطان وسوسه گر...؟ پ ن : بعضي شعر ها و حس ها دقيقا همون جوري كه اول هست بايد بمونه...اينجوري ناب تره...
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: شعر های من |
یکشنبه 22 آبان1390 شايد مسخره باشه اما يكي از اوقاتي كه خيلي احساس تنهايي مي كنم وقت هايي هست كه با فال روزانه مربوط به متوليدن ماه ها مواجه ميشم!
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
چهارشنبه 18 آبان1390
روز هاي پاييز باراني هم كه باشد آدم دلش مي خواهد برود يك جايي كز كند... دلش هوس مي كند فرو برود توي دريايي آرام بخش كه موج هايش نسيم وار موهاي پرحالتش را به پيشاني ميكشد و از پشت به تمام روزهاي گذشته مي كوبد... بغل هم كه نداشته باشي مي تواني به دست هاي خودت خوش باشي...دست هايت را نگاه كن...چيز كمي نيست ، خيلي ها آرزويش را دارند و تو اگر حتي نتواني با همين دست هاي كوچك يك دلتنگي عميق را از ته چشم هاي خودت بيرون بكشي هيچ وقت نمي تواني دست در دست اقيانوسي بگذاري كه دريا را عاشق خواهد شد... آرام باش درياي كوچك دلتنگي ام... آرام باش و رها... نفس هاي عميقت را چون موج هايي خروشان به صخره هاي دلتنگ و سخت بكوب و با خود بگو... دريا به همين موج ها و طوفان ها و آرامش هاست كه زنده است... دريايي كه هميشه لبخندي يكنواخت به لب ساحل بكشد دريا نيست...مرداب است...
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: نوشته های من |
سه شنبه 17 آبان1390
اينكه شروع كني به زوم كردن روي همه آدم ها خيلي هم خوب است، ياد ميگيري همه آدم ها كلي غصه دارند كلي بچه بازي دارند كلي خريت دارند اما يادت باشد كه يادت نماند همه آدم ها (مثل خودت) پرند از نقاط ضعف و بدي! بعد براي اينكه ياد بگيري آدم خوب تري باشي شروع ميكني به حق دادن به همه آدم ها توي شرايط خودشان... اين خيلي هم خوب است اما بايد يادت نماند كه حتي به همه آدم ها حق داده اي يك روز بگذارند و بروند... اينجوري هيچ وقت كسي را توي دلت زنداني نمي كني...
پ ن : حوصلم سر رفته نوشتنم نمياد :)
نوشته شده توسط سمانه مالمیر |
موضوع: |
|