تبليغاتX
دنيايي زير قلمت راه مي رود

زن

سه شنبه 26 اردیبهشت1391


من یه زن م

بلدم خودم تنهایی از کوه بالا بیام
اما یه چیز بهتر می خوام
اینکه صدات کنم
برگردی و دستامو بگیری
.
... .
.
وقتی دستامو میگیری
من از کوه بالا نمیام
اوج می گیرم از زمین...



پ ن : حوا به ...


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: نوشته های من |

مامانم اینا:)

شنبه 23 اردیبهشت1391

مامانم...

مامانم یعنی گذشت, یعنی مظلومیت, یعنی صبوری, یعنی وفاداری 

مامانم یعنی خدای مهربون, یعنی زندگی آروم, یعنی پشت و پنام, یعنی خنده روی لبام

یعنی اینکه خدایا یه نفر تا چقدر میتونه فداکار باشه آخه...

مامانم یعنی بپر بغلم...


مامانم یعنی درس زندگی من!



پ ن : این پست یعنی مامانم انقدر بزرگ و بزرگواره که من بلد نیستم ازش بنویسم. جون تا یه چیزی تو درونت نباشه نمیتونی ازش بنویسی و من بلد نیستم مثل مامانم باشم هنوز!

پ ن : آدم های مظلوم توی دوست داشته شدن هم مظلومن. مثل مامان من که الان دختر کوچولوش وقت نذاشت براش یه پست نون و آب دار بنویسه چون کار داشت! هـــــــعی روزگار:(  .

پ ن : خدایا قدر مامان منو بدون از این بنده های خوب زیاد نداری ها:دی



نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: زندگی,گاهی خنده گاهی غم |

عاشقانه ترین دلخوری دنیا:)

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391

 

توی لعنتی هیچ وقت نذاشتی من لذت یه گریه سیر رو توی آغوشت تجربه کنم.

همیشه تا اولین حلقه اشک رو توی چشمام میدیدی زمین و زمان رو بهم می ریختی که من دیگه اشک نریزم...

 

پ ن : ینی عاشق همین دو تا خط نوشته مم:)

پ ن : همون سری نامه های حوا به آدم.


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: نوشته های من |

چهارشنبه 13 اردیبهشت1391


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: دیگران |

اجتماعی 1:

دوشنبه 4 اردیبهشت1391


اجتماعی 1:
دختره به پسره میگه کسی تو زندگیمه سعی نکن مخم رو بزنی. باز پسره میگه خب به من فرصت بده شاید من از اون بهتر باشم برات ول کنشم نیستی...
د آخه لامصب خودت باعث میشی یکی به یکی خیانت کنه زبونتم درازه چه جامعه بدی داریم همه خائن شدن...؟



پ ن : یه سری غرغر های اجتماعی راه می اندازم تو وبم که هیچ ربطی به تجربه های شخصی نداره کافیه یکم چشمامون رو باز کنیم یه نگاه به جامعه مسخره ای که درست کردیم بندازیم و بهشون برسیم!

هر گونه بحثی پذیرفته میشه


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: اجتماعی |

بلدم داشته هایم را نداشته باشم و غصه نخورم!

جمعه 1 اردیبهشت1391

حالا که دارم فکر می کنم هیچ وقت شروع کردن برایم خوشایند نبوده. همیشه خدا موقع شروع کردن تمام فکر و ذکرم متمرکز شیوه های پایان بندی بوده، چه توی زندگی و چه توی تصمیم ها و رابطه ها فقط به نوع و شیوه ی پایان فکر می کرده ام.

 

الان وقت خواندن اقتصاد سنجی است. موقع خواندن اقتصاد سنجی که می شود برخلاف اوایل همین وقت ها که خیره میشدم به دو جلد کتاب سنگین و پر فرمول که هرکدام 500 صفحه اند آرام و بی صدا می روم به سمت تخت و پناه می برم به نرمی و ارامشی که به من اجازه می دهد برای مدتی فکر های دلخواهم را از سر بگذرانم.

 

این روزها غمگین نیستم

دیگر خیلی بزرگ شده ام

بلدم دوستانم را نبینم و غصه نخورم. بلدم تماس های تلفنی ام را مشغول بزنم و غصه نخورم. بلدم جواب پیامک ندهم و لبخند بزنم. بلدم خودم نباشم و غصه نخورم...

بلدم یک دختر متولد آخرین سال دهه شصت باشم و غصه نخورم!

حتما باید یک دختر هم دوره خودم باشی تا بتوانی کمی از غصه هایی که توی همین جمله آخر قولنج کرده را درک کنی ...حتما!

 

این روزها با ارامش تمام کز می کنم گوشه خانه و اجازه می دهم تنهایی از سر و کولم بالا برود.

 

این روزها غمگین نیستم. این روزها به شدت آرامم و چون غم و آرامش هر دو عمیق هستند گاهی با هم اشتباه می گیرشان.

این روزها نوشتن به من نمی رسد. خوشبختی به من نمی رسد . لبخند های بلند و عمیق به من نمی رسد. دلم تنگ شده از همه بیشتر برای نوشتن برای ان حس عمیقی که حداقل کمی از آرامشی را نیاز داشت که ندارم...

فقط نشسته ام منتظر که روزهای خوب را به من قول بدهی...

 

پ ن:  مامان از همان بچگی ها می گفت یک چیزهایی را نباید به جنس شما گفت . مامان راست می گفت و من نمی دانم چرا دلم می خواهد همه چیز را صاف و پوست کنده بیاورم بگذارم توی دست هایت و بعد منتظر معجزه هایت بمانم که برایم لبخند بسازی.


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: نوشته های من |

قم-بهار 91

سه شنبه 29 فروردین1391

پ ن : امکان نداره هوا به این قشنگی باشه و من برم بشینم سر کلاس درس!


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: عکاسی های من |

دو نقطه عشق

پنجشنبه 24 فروردین1391

 دوستت دارم

با نگاه سر به زیر

جذابیت سرامیک های کف

 


دوستت دارم

با تاکسی دربست

پله ی شماره چهل و دوم

بدون آسانسور

                       با نفس نفس

 

دوستت دارم

سر کلاس درس

استاد سخت گیر و فرمول های سخت

 

دوستت دارم

با ت ریشه دار

                         ریشه کرده در قلبم

 

دوستت دارم

با ریتم خط های سفید اتوبان

سرعت 120

                                            سبقت ممنوع


دوستت دارم

با ابرو های پیوسته

                             چادری سیاه...

 


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: شعر های من |

بهشت

دوشنبه 14 فروردین1391


                         بهشت بايد جايي شبيه آغوش تو باشد

                                                   تنها خوب مطلقي كه

                                                              جايگزين ندارد

 




پ ن : حوا به آدم...


برچسب‌ها: عاشقانه

نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: شعر های من |

مثبت عکس

جمعه 26 اسفند1390


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: دیگران |

تپش قلب

یکشنبه 7 اسفند1390


خدا وقتی که خواست زندگی را توی دلم بنشاند

تنها یک لحظه کوتاه؛ تو را به دلم نشان داد

و قسم به همان تپش های پر احساس

قلب من

سال هاست به تکرار همان لحظه کوتاه

به شوق تکرار خاطره اولین دیدار تو ...

                                                می تپد



پ ن : از سری نامه های ننه حوا به بابا آدم


برچسب‌ها: عاشقانه

نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: شعر های من |

تجربه!

چهارشنبه 3 اسفند1390

بچگي ها از زهرا ريزه ميزه تر بودم، چيزي حدود دو سانت!

هميشه بهم مي گفت كوتاه و خاله ريزه و...

يه روز كه مهمون خونه ما بودن و تو اتاق خاله بازي مي كرديم دوباره شروع كرد زدن همين حرف ها و من بهش گفتم ببين زهرا چرا اينجوري مي گي خب خدا آدم ها رو متفاوت آفريده مثلا يكي كوتاه تر از اون يكيه يكي بلنده يكي سفيده يكي سبزه هست...

همين كه اين حرف رو زدم زهرا با صداي بلند شروع كرد گريه كردن و دويد توي حياط و رفت توي دستشويي قايم شد انقدر سر و صدا كرد كه همه آدم بزرگ ها رفتن سراغش و اون با گريه و زاري و داد و بيداد به همه گفت كه من بهش ميگم سياه و ذغال و مسخره ش مي كنم!

بعدشم همه منو دعوا كردن.

از اون روز من ياد گرفتم كلا خفه خون بگيرم:)


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: اجتماعی |

جاده دوست داشتن

سه شنبه 25 بهمن1390

اين قصه از همان اول كلاغ نداشت.

من بودم و تو بودي و گنبدي كبود و خدايي مهربان كه چشم هايت را به من هديه داده بود.

قصه از همان اول كلاغ نداشت اما تا دلت بخواهد پر بود از كبوترهاي سپيد نگاه...

قصه از اول نگاه داشت و چشمان تو كه خيره مي شد به لبخند نگاه من و انگار چشم هايت دست داشت كه مي رفت و عمق مي گرفت و دلم را زير و رو مي كرد.

حتما از جنس اين قصه ها نبودي كه روزهاست بين عمق گرفتن اوج گرفتنم زير چشم هايت  محسور مانده ام .

چيزي شبيه عميق گرفتن توي آسمان نيلي پر ستاره...

 

 

و مني كه اين بار تمام هنر سر به زير بودنم تا گوشه لب هات قد مي داد و بلعيدن كلمه به كلمه حرف هايي كه از عمق نگاهت مي خواندم.

حواست كه پرت مي شد خدا خدا مي كردم دست هايت را حوالي نگاهم مشغول كني تا با حفظ كردن تمام خطوطش روزهاي دلتنگي جاده دوست داشتنت را گم نكنم .

 

بعد تو بودي و دلتنگ شدن هايت تو بودي و فكر هايي كه به دوست نداشتنم نمي رسيد و نگاهي از ته دل به هر جايي غير از من...

حس گم شدن داشتم، حس نفوذ نگاهي نافذ، مي ترسيدم از شكستن زير عظمت طوفاني اين نگاه غريب كه قريب بودنش را دوست دارم.

شبيه گل هاي سرخ در حال پر پر شدن زير لب تكرار مي كردم؛

دوستت دارم

دوستت ندارم

دوستت دارم

دوستت ندارم

دوستت...

و چه شيرين بود مزه دوستت دارم من كه به لبخند خيره دوست داشتني تو ختم مي شد.



پ ن : اينم از سري نامه هاي ننه حوا:دي


برچسب‌ها: متن عاشقانه, دوست داشتن

نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: نوشته های من |

بيشعوري!

یکشنبه 23 بهمن1390

آيا واقعا بيشعوري مرض است؟ پاسخ من به اين پرسش يك بله ي قاطع و بلند است.بيشعوري مرضِ وقاحت و سوء استفاده از ديگران است. آدم بيشعور نمي تواند به ديگران گير ندهد. انگار اگر دست از اشكال گيري بردارد يا ديگران را تحقير نكند، جانش در مي آيد.

 

بيشعوري. صفحه 48


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: اجتماعی |

ترانه

یکشنبه 16 بهمن1390

 

براي دانلود ترانه اينجا كيك كنيد

 

پرم از حرف از گریه

خواننده: محسن ایرانی خواه

ترانه : سمانه مالمیر


نوشته شده توسط سمانه مالمیر | موضوع: شعر های من |